پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:43 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
نیم ساعت پیش ، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ، آواز که خواند تازه فهمیدم ، پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !