یادداشت های بدون عنوان !
چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 20:51 | نوشته ‌شده به دست پوریا اقدم پور | ( )
 

از وقتی که شروع به فهمیدن کرده ام، پاییز اولین فصل من در سال بود و تابستان آخرین فصل. 
پاییز را دوست داشتم چون سوز سرمای شب هایش طوری بوده که پنجره را باز می گذاشتم و با پتو خود را گرم می نمودم و به هوای روح نواز صبحش فکر میکردم.
پاییز را دوست داشتم چون روز هایش با کلاس و درس و دوست هایم و شب هایش با تکالیف بی پايانم به سر می رسید . 
حتی پاییز را دوست داشتم چون می گفتم یک ساعت بیشتر می خوبم!
پاییز را دوست داشتم .چون مانند برگ ها ، اشک هایم می ریخت و کسی نه به برگ ها و نه به اشک ها توجه خاصی نداشتند و به فال نیک می گرفتند.
 تا دو سال پیش پاییز را دوست داشتم چون کسی مرا از دلتنگی در آورده بود. دیگر من هم، صدا زدن قطره ها بر شیشه ی پنجره را در نیمه ی شب ،به فال نیک میگرفتم .
این روز ها من هم مانند او یا بقیه، پاییز برایم سومین فصل است. 
دوست دارم دوباره، پاییز اولین فصل من شود. فرد مجهول نوشته ی من ، دوباره بیا و مرا از دلتنگی در آور.

 

پوریا اقدم پور

موضوعات مرتبط: نوشته ها

برچسب‌ها: پوریا اقدم پور

می خواهم تهران را برایت خلاصه کنم ...
دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 14:38 | نوشته ‌شده به دست پوریا اقدم پور | ( )
می خواهم تهران را خلاصه برایت بگویم
می خواهم رازی را بی واسطه برایت بجویم
نه از مردم بلکه تعریف کنم از درخت ها
دیربازها مردم تن میکردند از عشق رخت ها
باید از شوق و شور پنهان جوانی گفت
که جوانی هیچ وقت آن را نفروخت مفت
تهران را باید از جنوب شناخت تا شمال
تفاوتی را بین مردمش نیست جز مال
شاید تهران ما دیگر چهارسویی ندارد
آسمان شهر دیده نیست ستاره ببارد
تهران را دیگر نمی توان گفت ز مردم سخن
زمان مگر چقدر گذشت، رسم ها ندیده ام من
انگار قصه های تهران را کرده اند پاک
انگار قصه نویس هایش را کرده اند خاک

 

پوریا اقدم پور

موضوعات مرتبط: اشعار

 
دیگر موارد