آخر این قصه ، تو می مانی و من
آخر این قصه ، او می دانی و من
این قصه انتهایی طولانی دارد
این قصه هوایی بس بارانی دارد
من و تو از این راه تاریک می گذریم
من و تو با این نور باریک می گذریم
این راه، راه جنگل است و دراز
این راه ، راه دفتر است و ز راز
من می دانم که هر بار تو را می گویم
من می مانم که هر سان امید می جویم
روزی در این راه با هم خواهیم ایستاد
شاید این بار با هم خواهیم فریاد
هنوز هم اندک امیدی باقیست
که گوید بعد از تاریکی راهیست
«سرگرم»

|
پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 15:3 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|
میخواهم دوباره به دنیا بیایم
بیرون در، تو منتظرم بوده باشی
و بیآنکه کسی بفهمد
جای بیداری و خواب را
به رسم خودمان درآریم
چه بود بیداری
که زندگیاش نام کرده بودند.
شمس لنگرودی
|
پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:43 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|
نیم ساعت پیش ،
خدا را دیدم قوز کرده
با پالتوی مشکی بلندش
سرفه کنان در حیاط
از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من
ایستاده بودم آمد ،
آواز که خواند تازه فهمیدم ،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !
حسين_پناهي

|
پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 0:19 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|