یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند
|
جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 12:37 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|
نگاه کن که غم درون دیده ام، چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاهِ سرکشم، اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن! تمام هستی ام خراب میشود !
.
.
.
|
چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴ ساعت 22:50 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|
تو مثل برفی، زیبا ولی سرد ...
|
یکشنبه پنجم مهر ۱۳۹۴ ساعت 21:7 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|
مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست
مشکلم پوشوندن پینه ی دستام نیست
مشکلم نون نیست آب نیست برق نیست
مشکلم شکستن طلسم تنهایی ست
عاشقونه ست یک روزی هم حل میشه
یا که از بارش زانوی من خم میشه
.
.
.
|
شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ ساعت 22:1 | نوشته شده به دست
پوریا اقدم پور
| ( )
|