از وقتی که شروع به فهمیدن کرده ام، پاییز اولین فصل من در سال بود و تابستان آخرین فصل.
پاییز را دوست داشتم چون سوز سرمای شب هایش طوری بوده که پنجره را باز می گذاشتم و با پتو خود را گرم می نمودم و به هوای روح نواز صبحش فکر میکردم.
پاییز را دوست داشتم چون روز هایش با کلاس و درس و دوست هایم و شب هایش با تکالیف بی پايانم به سر می رسید .
حتی پاییز را دوست داشتم چون می گفتم یک ساعت بیشتر می خوبم!
پاییز را دوست داشتم .چون مانند برگ ها ، اشک هایم می ریخت و کسی نه به برگ ها و نه به اشک ها توجه خاصی نداشتند و به فال نیک می گرفتند.
تا دو سال پیش پاییز را دوست داشتم چون کسی مرا از دلتنگی در آورده بود. دیگر من هم، صدا زدن قطره ها بر شیشه ی پنجره را در نیمه ی شب ،به فال نیک میگرفتم .
این روز ها من هم مانند او یا بقیه، پاییز برایم سومین فصل است.
دوست دارم دوباره، پاییز اولین فصل من شود. فرد مجهول نوشته ی من ، دوباره بیا و مرا از دلتنگی در آور.
پوریا اقدم پور
